خرید بک لینک
زودی برمیگردم دوستای قشنگمممممممرسی که اینقدر خوبید واقعا*_*من تو این مدتی که نبودم ی سری درگیری ها داشتم که حس و حالش نبود بیامو خب الانم کرونا گرفتم راستشاما حالم خیلی بد نیس و میشه تحمل کرد❤️ولییی حس و حال برام نمیمونه که بخوام بیام تو نت و ایناواسه همین نیستمقوووووووول میدم وقتی که همه چی اوکی شد و شرایط جسمی و روحیم نرمال شد بیام و اینقدر بنویسم که دیگه خسته شید همتونمراقب خودتون هم باشیدددد حتما+راستی سلام یادم رفته بود:d++ببخشید کامنتاتونو جواب نمیدم یا نمیام سر بزنم به وبتون،حالم که خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 12:44

بیاید ببینم:(

سلام
نمیدونم هستید یا نه:(
بدون اغراق اینقدررررررررررررررررررررررررر دلم براتون تنگ شد که باورتون نمیشه
میدونم خیلی دیر اومدم...
باور کن یک هفته بود هی میخواستم بنویسم و روم نمیشد-_-
اول بیاید ی چاق سلامتی کنید و بگید که هنوز هستید تا دلم وا شه
بعد بشینم براتون تعریف کنم که چیشد و چرا اینقدر دیر اومدم

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 12:44

خلاصه ای از دلایل نبودنم-_- نمیدونید بعد از کرونا گرفتنم چه مصیبتایی داشتمچقدر بدنم ضعیف بودچقدر اذیت شدم و...بعد از خوب شدنمم بازم سرگیجه داشتم و دو ماه طول کشید تا روبراه شمبعد ی سری مشکلات برام پیش اومد و درگیر شدمالانم ی کاری رو آغاز کردم که همه همه بهم میگن نمیتونی:dولی خب خیلی وقتا اینو گفتنم و ولی دیدن که تونستماما خب خیلیییییییییییی درگیرم دیگهخیلیییییی روزای سختیهو خیلیییی دارم تلاش میکنم واسه همین خیلی وقت برام نمیمونهاما شاید هرچندوقت یبار بیام بنویسم حالا یا از روزمرگیم یا برای خالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 12:44

سلام بچه ها:))))اول از همه فکر کنم فقط باید بگم ببخشییید،ببخشید که اینقدر بی معرفت بودم...اما بعدش در توجیه خودم باید بگم که نمیدونید در این یک سال یا یک سال و نیمی که نبودم(حتی تایمشم از دستم در رفته)چه بر من گذشت...چه اتفاقاتی...چه فشارای روحی روانی شدیدی که بود و هنوزم هست البته‍♀️من هیچوقت ادم دوستی مجازی نبودم ولی شما واقعا دوستم شدید و واقعا ی وقتایی دلم تنگ میشد براتونوقتی هم که امشب دل رو زدم به دریا و اومدم بلاگفا و دیدم تا همین شهریور امسال به یادم بودید!یا حتی تولدم رو یادتون بود با اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 12:44

سلام
نمیدونم هستید یا نه:(
بدون اغراق اینقدررررررررررررررررررررررررر دلم براتون تنگ شد که باورتون نمیشه
میدونم خیلی دیر اومدم...
باور کن یک هفته بود هی میخواستم بنویسم و روم نمیشد-_-
اول بیاید ی چاق سلامتی کنید و بگید که هنوز هستید تا دلم وا شه
بعد بشینم براتون تعریف کنم که چیشد و چرا اینقدر دیر اومدم

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:25

نمیدونید بعد از کرونا گرفتنم چه مصیبتایی داشتمچقدر بدنم ضعیف بودچقدر اذیت شدم و...بعد از خوب شدنمم بازم سرگیجه داشتم و دو ماه طول کشید تا روبراه شمبعد ی سری مشکلات برام پیش اومد و درگیر شدمالانم ی کاری رو شروع کردم که همه همه بهم میگن نمیتونی:dولی خب خیلی وقتا اینو گفتنم و ولی دیدن که تونستماما خب خیلیییییییییییی درگیرم دیگهخیلیییییی روزای سختیهو خیلیییی دارم تلاش میکنم واسه همین خیلی وقت برام نمیمونهاما شاید هرچندوقت یبار بیام بنویسم حالا یا از روزمرگیم یا برای خالی شدنم از ی سری احساساتببخشید اگه نمیتونم وبتونو چک کنم:(ایشالله یکم که روبراه شدم بیام و درست و حسابی وبگردی کنم که دلم کلی تنگ شد*_*و در آخر اینکه بوس بهتون+اینقدر این روزا از لحاظ روحی بهم ریخته ام که شاید یهو بیام از تاریک ترین بعد زندگیم بنویسمولی چون نمیخوام خیلی راجع بهش صحبت کنم کامنتای اون پستا رو میبندم=) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 22:20

چرا ی جوری برخورد میکنن انگار گذشته ها تموم شده ودیگه مهم نیست؟پس چراهرشب صدای جیغ وگریه و التماس منِ 8 ساله میپیچه تو گوشم و قلبم هزارتیکه میشه؟چراهنوز که هنوزه تا کمربند میبینم حس میکنم جونم داره بالا میاد؟چرا تا اسم نیشگون میاد یاد ی دختر بچه میوفتم که تموم بدنش از نیشگونا کبود بود و تا دستت بهش میخورد دردش میومد؟چرا حتی نمیتونم اسمی از اون همه شکنجه روحی ببرم؟چراهرشب دارم برای اون دختر بچه مفلوک گریه میکنم؟پس چرا نمیتونم خوب شم؟خدایا جدی نرمال بود؟من زیادی دارم شلوغش میکنم؟خدایا تو که یادته بعد کتک خوردنام هیچکیو نداشتم ارومم کنه جمع میشدم ی گوشه و خودمو بغل میکردم و میگفتم تو بیا بغلم کن تا آروم شم:)بیا و بازم بغلم کن...این روزا وقتی ندارم برای افسردگی و بیشتر از همیشه افسردم از اون خاطرات...بیا و مثل اون روزا بشو تنها پناهم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 22:20

سلام بچه ها:))))اول از همه فکر کنم فقط باید بگم ببخشییید،ببخشید که اینقدر بی معرفت بودم...اما بعدش در توجیه خودم باید بگم که نمیدونید در این یک سال یا یک سال و نیمی که نبودم(حتی تایمشم از دستم در رفتهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 22:20

این حس نفرتی که جدیدا دارم رو هم دوست دارم هم نه!از اون حجم ادمی که دورم بود الان فقط دو نفرشون هنوز عزیزن برامبقیه رفیقام هی میگن که بی معرفت شدی و ایناولی خبهمینه که هستحالمو بهم میزنن...دیگه نمیتونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 17:18

دلم خیلیییییییییییییی براتون تنگ شده

واسه نوشتن تو وبلاگ هم همینطوررررر

ولی آخه روزام به شدت تخمی طور میگذره و چیزی برای نوشتن ندارم:|

البته منکر گشادی خودمم نمیشم-_-

+ولی بذارید بازم تاکید کنم که: خیلی دلم براتون تنگ شده هاااااااااا:(((((((((

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 8:36

سلام عزیزای دلمببخشید یکم نگران شدید❤️تا قبل قطعی نت خیلی درگیر بودمبعد از وصل شدنشم درگیر بودم هم اینکه دل و دماغی نداشتمهنوز هم یجوریمنتونستم این حجم از ظالم بودن و این حجم از بدبخت بودنمون رو هضم کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 3:04

اقااا من این چندروزه با ی دختره اوکی شدمخیلی دوسش دارم*_*یعنی باهم دوست بودیمااااولی فقط دوست بودیم!من فکر میکردم از این دخترای خود شاخ پندارهاونم لابد همچین فکرایی میکرد راجبم:dولی این چندروزه که باهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:15

چجوری میشه به اون سطح از سنگ دلی و بیشعوری رسید که مردم زلزله زده رو مسخره کرد یا باهاشون شوخی کرد؟

چه برسه به اینکه اون مردم هموطنت هم باشن:))))))))

یعنی ببین!

سگگگگگگگگگگگگ برینه تو هرچی نژاد پرستیه که دیگه شورشو دراوردید واقعا

چه شما عنترایی که فکر کردید خیلی شاخید و هی ترک هارو مسخره میکنید

چه اون ترک هایی که فکر میکنن نژاد برترن

کاش بتونید معنی هموطن رو درک کنید!

چه انتظار بیخودیه نه؟

از کسایی که هنوز حتی نمیدونن انسانیت یعنی چی؟!!!!!

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:15

هوووووف احساس عوضی بودن میکنمصد بااااااار به خودم میگم دختره ی خر!درسته که کاراش درست نیس و خیلی هم اشتباه و مسخره استاما با تو که خوبهاگه جلوت پشتش حرف میزنن تو تو بحثاشون شریک نشو!اگه دفاع نمیکنی لاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:15

رفیقم بالاخره زایمان کردامروز صبح!و من ی شهر دیگم و دلم پر میکشه واسه بچش*_*قربونت بره خاله*__*+خیلی خوشحال,م براشااااااااولی قلبم هم داره اتیش میگیره...اگه خواهرش الان زنده بود خیلی خوشحال, بود خیلییییادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین امینی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:15

صفحه بندی